پیله ی تنیده

من همون پیله ی تنیده تو خودم که به عشق تو پروانه شدم


سلام:

 

نمی دونم چی باید بنویسم اما شاید واسه خیلی ها این اسم وبلاگم کمی عجیب وغریب به نظر بیاد ولی .......؟

می دونیدکه هرکسی واسه خودش یه حریم خصوصی داره...؟! که هیچکسی رو اونجا راه نمیده...؟!

یکی از اونا هم منم منی که سالهاست بااین پیله ی درون که خواسته یا ناخواسته اسیرم کرده درگیرم

                                                                                                                                                 پیله ای که تمومه زندگیم درونش جریان داره یه شهری واسه خودش شهری که آدماش ونگاهاشون کلادنیاش یه دنیای دیگست وتواون دنیا هیچکسی به اندازه ی معبودم که تنها کسی که همیشه به من ارامش ارامش میده....

                                                                                                                                                 بعضی وقتا اون قدر درگیرش می شم که اصلا نمی خوام از پیله ای که ساختم بیام بیرون آخه وقتی از اونجا حتی یه سرک کوچیک به اطرافم می زنم تمومه موج های منفی وافکار قرون وسطایی ومخصوصابی اعتقادی منواز اینی که هستم رها می کنه اره شاید این یه نوع بی اعتماد به نفسی باشه ولی هر چی که هست وقتی درونش قرار می گیرم خستگی هام رو می بره منو می رسونه به اوج احساسات و ترانه گفتن ومنوعاشق تراز اینی که هستم می کنه منمو این پیله ی تنیده ی درون ویه عالمه حس که توسینه حبس شده وکی حکمه اعدامش فرامی رسه نمی دونم کاش میشد که یکی منو حسمو این همه احساسات ودست به قلمم رو که هرشبانه روز بایه قلم که  مونس تنهایی هاشه ومی نویسه از دنیا از سرگذشته آدمایی که خودشون قصه ساز می شندوساده می رند. رهامی کرد اما امروز دیدم صورتی صورتی نسبت به همه چی حتی عشق نمی دونم اما همیشه هم یه عشق زمینی بدنیست...؟! میشه حتی از یه عشق زمینی به عشقی رسید که پایدارتر از هر عشقی تودنیاست  یکیش خودم  من عاشقم  یه عاشقی که آزادگی رو واسه عشقش به ارمغان میاره وزمینه ی رشدش رو فراهم می کنه عشقی که معشوقش رو اتصال میده به پایان ناپذیر ترین عشق ها منمو پیله ای تنیده توخودم..........

که به عشق توپروانه شدم.......

پیله ای که تو تموم ذهنش عشقی روپروش میده با اون زندگی می کنه واوج می گیره عشقی که تو تموم غمو شادی هاش شریکشه وهر لحظه وهر شب قبل خواب تمومه روزای با اون بودن رو مرور میکنه تا متوجه کارهایی که کرده باشه یعنی یک نوع مراقبه.

نمی خوام شعارداده باشم یاحرفایی که بوی نصیحت بده....؟ چون کوچیکتر وناقص تراز اونی هستم که عیب گیر باشم امااینارو مینویسم چون حالا دارم آ زادگی رو بایه دوست داشتن تجربه می کنم من عاشقم اره یه عاشقی که تمومه عشقش توهمون پیله ی درونی که ساخته ودنبال کسی می گرده که مطمئنه یه روزی یه جایی تو این کره ی خاکی البته دور از هر گونه بی اعتقادی وبی اعتمادی ظاهر میشه حرفاموجمع بندی می کنم ومیگم 

یاعلی......

نوشته شده توسط زری ابو(ستایش)

1390/5/24دوشنبه

نوشته شده در دوشنبه 1390/05/24ساعت 2:19 توسط ستایش |

امشب،زیر این باران تندو بی امان

باران رحمت الهی،جای تو خالی بود

نمی دانم،این آسمان دل تو بود

یا من،که می بارید...

من،گمان می کنم،آسمان دل هردو

شاید با خودت تعمق کنی

عجب اعتماد به نفسی دارم

و من در جواب حرف تو

با اعتماد به نفس پاسخ میدهم

مگر میشود،دل کسی زنده به عشق شود

و بی گدار به آب بزند

و به لکنت بی افتد...


برچسب‌ها: جای تو خالی بود
نوشته شده در چهارشنبه 1393/09/05ساعت 6:39 توسط ستایش |

چه بلاتکلیفم وسط این بحران
تو کجایی اقا تو کجایی الان
من دچار آسمم این هوا آلودس
تو اگه برگردی ماسک اکسیژن هست
این هوا آلودس حتی تو شعر کهن
تو کجایی الان منبع اکسیژن
بی تو هر ویروسی به سرم میچسبه
خبر ترحیمم سر کوجه نصبه
وقتی نیستی تو شب من…
قلب یادش میره پمپاژ
میشه یه ماشین سنگین ته تاریخ یه گاراژ
زندگی یادم نیست از همه میترسم
یه هیولا اینجاست خاطرات مبهم
تازه من یچند ماه از تو دورم قربان
جه کنم بعد از این چه کنم با پایان
همه جا تاریکه برق کلا. رفته
بی تو قطع آب و برق و شعر و نفت
بی تو جنگ سوم تو جهانم رخ داد
همه ی گلهارو گوله پاسخ داد
وقتی نیستی تو شب من
قلب یادش میره پمپاژ
قلب یادش میره پمپاژ
میشه یه ماشین سنگین ته تاریخ یه گاراژ

رضایزدانی-بلاتکلیفی

 

بیش از اون که فکر کنی غمگینم
داری این عشقو اَزم می گیری

واسه من شنیدنش هم سخته
تو چه راحت می گی داری می ری

خسته ام از این بلاتکلیفی
تهِ این قصه بَرام روشن نیست

نذار دیدنت بَرام عادت شه
اگه واقعا دلت با من نیست

تکلیفِ منو معلوم کن بگو
عاشق من شدی یا عادته

من تو رو دوس دارم بیشتر از هر کسی
فکر نکن زندگی بعدِ تو راحته

فکر نکنی اگه نباشی
توی زندگیم غمی نیست

اونقدر. عاشقت شدم که
رفتنت دردِ کمی نیست

اونقدر عاشقت شدم که
بی تو گریه بشه کارم

من از این حال و هوامون
مگه کم خاطره دارم
 

میثم ابراهیمی-بلتکلیف


برچسب‌ها: بلاتکلیفی
نوشته شده در چهارشنبه 1393/09/05ساعت 6:23 توسط ستایش |

به کانتکس های شماره همراهم نگاه می کنم،هزار بار ،ده هزار بار،تموم شماره ها جلوی چشمام رژه میرن،می خوام یه پیام خوب،از اون پیام هایی که دل ادم رو گرم می کنه،به آدم انرژی میده،واسه همه بفرستم،واسه همه اونایی که برام مهم ان و تو اولویت قرار دارن حتی تو، واسه همه اونایی که سالی هم بهم سر نمی زنند،به شماره ات به جای خالی شماره ای که فقط اسمش رو ثبت می کنم،و به جاش الکی 09خورده ای میزارم،یا شماره شناسنامه ات

تموم 09خورده ای ها رو می گیرم تا شاید یکی صدام رو بشنوه،تاشاید پشت این صداها،صدای آشنایی بگه الووووووووووووووووووووووووووووو

و من فقط با شنیدن تن صدای مردونش،بگم:دوستت دارم،منو ببخش

دوستت دارم و من تا اخرش پای تو می ایستم.....


برچسب‌ها: کانتکس های شماره همراهم
نوشته شده در چهارشنبه 1393/09/05ساعت 6:18 توسط ستایش |

جمعه همین هفته که گذشت،موقع اذون شب رفتم حرم

رفتم تا استخونی سبک کنم،تا دلم آروم بگیره از داغ دوریت

اون شب،روبه روی پنجره فولاد وایستادم،زیارت عاشورا خونده میشد

به پنجره فولادی که همیشه شلوغ بود و نمیشد حتی دستش زد،نگاه کردم،نگاه کردم که چقدر با این شلوغی هماهنگ نبود

انگاری معجزه ای در کار بود،خدایا تو از کجا ته دلم رو می دونستی،می دونستی چقدر به خلوت شدن این پنجره،نیاز دارم

به حرف زدن به در دو دل کردن،اون شب،یکی به نیت خودم و خونوادم،یکی به نیت تو و خونوادات، پارچه سبزی بستم و دعا کردم

دعا کردم و نمی دونم تو دلت چی می خوای از خودش

ولی هر چی که هست،مبارکت باشه....

 


برچسب‌ها: پارچه سبزی به یادت به پنجره فولاد بستم
نوشته شده در چهارشنبه 1393/09/05ساعت 6:15 توسط ستایش |

می دونستی هر شب جمعه یا هر موقع که قران بخونم به یاد پدربزرگت،همونی که به خاطرش بغز کردی،فاتحه می خونم

من هنوز هم به یاد اون بغزها هستم


برچسب‌ها: می دونستی
نوشته شده در چهارشنبه 1393/09/05ساعت 6:13 توسط ستایش |

 

دیگه اهل فوتبال تماشا کردن نیستم،چون معتقدم بازی که حرفی برای گفتن نداشته باشه؛بازی که آدم رو به چالش نکشونه،بازی نیست

اما به خاطر تو،به خاطر کری خوندن های بین خواهر و داداشم نگاه می کنم،هر چند که هیچکسی مثل تو انقدر خوب نمی تونه،با شور و شوق و ذوق در مورد فوتبال حرف بزنه،نظر بده،اسم تک تک بازی کن های داخل که چه عرض کنم،اسم سخت و صقیل بازیکن های اون ور رو به خوبی بلد باشه،حتی شماره شناسنامه و شجره نامشون رو هم ازش بخوایم برامون رو کنه

اگه دوباره عاشق فوتبال شدم،اگه به تیمی علاقه پیدا کردم که نیمیشون همشهری هامونن،فقط به خاطر تو بود و بس

چون تو به ادم شوری میدی که حد نداره،من فوتبال نگاه کردن رو با تو،با یاد تو،با صدای تو دوست دارم

کاش به جای تموم گزارشگرهای دنیا،تو گزارش می کردی تموم بازی هارو، ومن برای تو دست می زدم،برای این همه هوش و ذکاوت،برای این همه خلاقیت

نمی خوام از تو بَت بسازم،چون تو و من اصلا ما بدون لطف خدا که کسی نیستیم،اگه اون اوستا کریم نباشه که ما    هممون لنگ می زنیم پس با یاری اون که ما انقدر عزیز میشیم

خدایا،نه از مخلوقت بت می سازم نه برتر،فقط حس شاعرانه با تورو با اون تقسیم می کنم

اون روز دست خودم نبود،یه جورایی جو گیر شدم و وقتی خواهرم گفت که بهت پیام بده،بهت برد تیمت رو تبریک بگم،هواسم نبود،هواسم نبود که امروز اصلا سر حال نیستی،بی رمقی،نمی دونستم،دلت گرفته،یادم نبود،خسته ای،خسته ای و در این جور مواقع فقط باید اروم باشی،اروم باشی و در دو دل کنی

یادم نبود غصه تو، غصه منم هست،غم تو غم ،منم هست،درد تو، درد منم هست

باور کن،قصد دل شکستنت رو نداشتم،قصد کلاس گذاشتن،یا اِفِ اومدن،من فقط می خواستم بهت بفهمونم چقدر برام مهمی،چقدر برامون مهمی،چقدر به یادتیم،مگه تو این رو همیشه نمی خواستی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

باور کن تو دقیقا حرف دلم رو میزدی،چون من دوست داشتم،تموم کارهام رو باهات تقسیم کنم،با کسی که می خواستم جزوی از زندگیم،شریک زندگیم باشه، تا بدونه چقدر برام مهمه

با اون که اهل فوتبال نبودم اما تو دلم خدا،خدا می کردم ببرین،خدا،خدا می کردم خوشحالت کنم

اما،اما خوشحالیم چند دقیقه بیشتر طول نکشید،از این که گلارو همشهری هامون به ثبت رسوندن خوشحالم،اما وقتی تو ازم دلگیر باشی،وقتی تو بشکنی،من دیگه زنده نیستم

نمی دونم،نمی دونم ،تو یادم دادی قضاوت نکنم،شاید از این همه احساسی بودنم،از این همه انرژی،از این همه،تحرک،از این کودک درون،لجت بگیره،عصبی بشی،بخوای قهر کنی،باهام بجنگی،دوباره بشکنی،اما نمی دونی،من اصلا دوست ندارم،غم چشماتو ببینم،دوست ندارم عذاب بکشی،یادت که نرفته من تورو با تموم تلخی و غمت هم دوست دارم،اما نمی دونی وقتی میشکنی،باور کن،من تا خود صبح هزیون میبینم،باور کن سینم میسوزه از شکستنت،از این که چرا تو،تویی که یه زمانی حرف از انرژی و امید می زدی،تویی که منبع شیطنت و انرژی،تویی که می تونی انقدر خوب باشی و مهربون که وقتی آب هم برات می یارن اول نگرانی که ببینی ما خوردیم یا نه؟

تویی که،با لبخندت،با شوخی هات،با همون شعرهای به اصطلاح خودت درپیت،اما شیرین از زبون تو،دیوونم می کنی،راستی می دونستی من عاشق همین شعر گفتن های یهویی تم،از این که انقدر خوب همه چی رو باهم ترکیب می کنی،نه تنها منو بلکه خونوادمم به جنب و جوش وادار می کنی،میشه بهم بگی تویی که انقدر مورد توجه یه عده ای،تویی که مهد انرژی، بمب خنده می تونی باشی، پس چرا لبخندت رو از کسایی که دوست دارن دریغ می کنی،چرا میزاری هر خاطره،هرحرف،هر چیز تلخی که رفت،که تموم شد،اگه می خواست باشه می موند،روزگارت رو تلخ و قدرت عشق رو از خودت دریغ می کنی،می دونستی چقدر نگرانتم،اونقدری که تموم فکرم، تویی حتی،تو سه وعده غذایی،موقع خواب،این پهلو و اون پهلو شدن بر اثر بی خوابی و یاد تو،یاد همون خاطرات کوتاه اما شیرین،یاد لجبازی ها،

اون شب،بازم فهمیدم که استرس داری،درسته دیگه ساعت مچیت رو به دستت نبستی،اما جای خالیش رو با حرکات دستت که رو جای خالی ساعت چندبار تکرار شد فهمیدم،از خودکاری که رو برگه های دفترت غلط می زد،اما خوشحالم،خوشحالم از این که می دونی عذابمم بدی،تو زندونمم بزاری،من دیونه وار اسیرتم،نمی دونم، شاید من بیش از حد احساسی بار اومدم،شاید بلد نبودم بیش از حد محبت نکنم،شاید دلت رو زدم،نمی دونم،ولی این رو خوب می دونم،اگه عشقم از هوس بود،مطمئن باش،خیلی راحت می زاشتمت کنار،نه این که روز به روز حتی با عذابت،بهت نزدیک تر بشم،شاید اگه رو در روی هم،کنار هم،مینشستیم مثل آخرین بار، و باهات حرف میزدم،منم از خودم می گفتم اون موقع شاید منو اشتباه نمی گرفتی

اما بدون من پای تو تا اخرش صبر می کنم...

 


برچسب‌ها: دیگه اهل فوتبال تماشا کردن نیستم
نوشته شده در چهارشنبه 1393/09/05ساعت 6:11 توسط ستایش |

اون که بیشتر غصم رو می خورد یک بار نشد که گلگی کنه و به روم بیاره که چی تو زندگی کم و کسره،

طلایی ترین دیالوگی که بیژن امکانیان،فیلم جاده چالوس به همسرش،فاطمه گودرزی میگه

خدای شکرت این روزا چقدر فیلم های خوب،از زندگی مشترک،از پا به پای هم بودن،از احترام متقابل،از همدرک،هم کاسه شدن،میبینم.

 


برچسب‌ها: رستوران داری بیژن امکانیان در «جاده چالوس»
نوشته شده در چهارشنبه 1393/09/05ساعت 6:6 توسط ستایش |

چند قسمتی بیشتر نیست که شروع شده،تا اینجای ماجرا که یه فیلم خونوادگی و اصیل و پخته است

از اون دسته فیلم هایی که کم تر تو سبد تلویزیونمون دیده میشد

مخصوصا به جامعه روحانیون می پردازه،فیلم گرم یعنی فیلمی که نشون بده،احترام به زن،احترام به مرد،احترام به خانواده و اصالت یعنی چی

دیالوگ هایی که دوست دارم

مائده به محمد حسین:اگه تو هم جای من باشی و مادرت تنهات می زاشت الان این جوری حرف نمی زدی

محمد حسین به هدا مادر زنش:شکر،کنار هم خوشیم،من مائده رو دوست دارم،اون رو نمی دونم،احترام محمد حسین و ارزش گزاری به دختری که پیش خودشون بزرگ شد چیزی که کم تر تو این جامعه میشه دید ارزش وجودی طرف براش مهم نه خونواده و زندگیش،

ترس هدا از مادر شدن،همه آدما یه سری ترس هایی تو زندگیشون دارن اما راه درست غلبه کردن بر اون ترس هاست

برات علی:خریدن عطر توسط یک طلبه جوان  برای هاجر محرمش،غافلگیری هاجر،حرف گوش بودن زن،چیزی که این روزها اصلا نمیبینیم یا کم تر میبینیم،زنی هم که حرف گوش کن باشه متحجر و عقب افتاده تعبیر میشه

عاشق فیلم های اصیل و سنتی و خونوادگی،این چنینی ام،آدم هایی گرم و دوست داشتنی،که هم سنت رو دارن،هم به دور از تعصب امروزی ان،ادم هایی که با ایمانشون با توکلشون زندگی می کنند و نشون میدن میشه با خدا بود و عاشق زندگی کرد،میشه توکل داشت و امروزی بود

میشه حجاب داشت و رانندگی کرد

چیزهایی که شاید،کم تر،دیده شده

مردی هم که احترام به همسرش بزاره،زن،ذلیل بدبخت خطاب میشه

اصلا احترام متقابل و درک همدیگست که زندگی رو میسازه

زن و مرد وقتی پای تعهد و زندگی مشترک می رن،قبل از هرچیز باید دوست های خوبی برای هم باشن تا هیچ کسی نتونه تو زندگیشون تجسس کنه

مرد باید صلابتش رو به زنش نشون بده،محکم بودن و تکیه گاه بودنش رو،تا زن راحت تر بتونه بهش تکیه کنه،تا راحت تر باهاش حرف بزنه،درکش کنه، ترس و خشونت معنای زندگی مشترک نیست

زندگی مشترک یعنی لباس هم بودن،عیب هم رو پوشوندن،پشت هم بودن و عاشقانه حتی با دست های خالی،بدون تجمل زندگی کردن،این که با دارو ندار هم ساختن،این که یه تخم مرغ ساده رو عاشقانه درست کردن و عاشقانه کنار هم خوردن

زندگی مشترک،یعنی شکر نعمت ها و قدر با هم بودن رو دونستن

زن هم باید مهربون باشه،حرف های مردش رو منطقی گوش بده و بپذیره،مردش رو درک کنه،بهش روحیه بده،غرورش رو نشکنه،حس برتری مرد رو تقویت کنه

اگه زن هم مثل مرد باشه پس چرا خدا آدم و هوا،اصلا جفت بودن رو آفریده

نمی دونم چرا عاشق اینم که فیلم میبینم بعدش بیام تموم برداشت هام رو بنویسم

آخه استادی می گفت،یا فیلمی نبینید یا میبینید جوری ببینید که نقد بشه،از دل فیلم ها درس زندگی میشه گرفت،فیلم می تونه یه کلاس درس باشه،چه خوب چه بد از دل فیلم بد هم میشه نکات خوبی درآورد.

 

 

 


برچسب‌ها: پرده نشین
نوشته شده در چهارشنبه 1393/09/05ساعت 6:3 توسط ستایش |

مرگ بر استقلال که گل زده به فوتبال،مرگ بر پیروزی امروز شما میسوزین،سرور کیه استقلال،نکر کیه پیروزی،بوی دماغ سوخته می یاد؟امروز روز ماست شیش تایی ها،آب دریاهو،شعور و...

اینا یه مشت کری خونی که خواهر و برادر و مامان بنده برای من و یه عده دیگه که تنها جرمشون این، که یه زمانی اون بچگی ها طرفدار فلان بازیکن،یا دروازه بان،یا مربی قرمزته بودن اونم به دلیل این که اون رنگ به خون که جزوی از وجود بشر نزدیک بود و موقع کری خوندن راحت تر مارو به جواب می رسوند،اما گناه ما که دیگه با فوتبال کاری نداریم و خاک صحنه رو بوسیدیم گذاشتیم کنار چیه؟،از همین الان،غصتم گرفت،خدا امروز رو ختم به خیر کنه،امسال چه چیزی رو سرمون آوارشه خدا میدونه

از همین الان، بین داداش کوچیک،با ابجی که به قول مامان پِزا یعنی پشت سر همن

کل کل ایجاد شده،که امروز فلان،فلان،یارو دروازتون رو باز می کنه و ...

این وسط مامان مریم که به خاطر پسردایی حمید رضا که خدابیامرزتش،خدا رفتگان همرو بیامرزه،جوون بود و ناکام از دنیا رفت

مامان شد طرفدارسر سخت استقلال و مخصوصا بازیکن اسبق اون تیم، علی منصوریان و طرفدار سر سخت بازیکنان همشهری در اون تیم مذکور

امروز رو خدا ختم بخیر کنه،بلاتشبیه،عزاست عزاست امروز روز عزاست امروز

باز موقع کری خوندن و دعوا ابجی و داداش محترم بنده،به احتمال قوی یه چیزی از اون شی ها به سمت من،از همه جا بی خبر پرت میشه

از همین الان می تونم صدای داد و بیداد و پاره شدن پرده گوشم رو حس کنم

امروز کری ها و تماس های فرت وفرت ابجی با دختردایی بنده،مامان هم با پسردایی،شروع میشه

خدا بخیر کنه،فکر کنم امروز،طبق آماری که از همین الان مشخص زلزله هزار ریشتری در راه

اما این وسط قسمت خوب این دربی سود دوسر طلا برای منِ

امروز قراره ابجی خانوم با برد استقلال مثل هر سال مارو مهمون کنه اما امسال می خواد بهمون بستنی بده

داداش هم می خواد واسه رو کم کنی چیزی بهمون بده

خدا دربی همه رو امروز ختم بخیر کنه 

 


برچسب‌ها: دربی فوتبال و خونه خرابی ما
نوشته شده در یکشنبه 1393/09/02ساعت 4:24 توسط ستایش |

مردم شهرم را دوست دارم،ساده ان،اهل دل،صادق و یکرنگ

از ان دسته ادم هایی که در اوج غم می خندن،در بدترین شرایط خوش می گذرانند

ساده ان و زندگی می بخشن حتی در اوج غم

همان هایی که با سادگی اشان پله ای برای گرگ های انسان نما می شوند همان ها که ساده می شکنن و دم بر نمی اورن

من تک تک مردم شهرم را به خوبی کف دست می شناسم،تمام رفتارشان را با جذابیت تماشا می کنم

من مردم شهرم را عاشقانه دوست دارم

و می دانم که هیچ کس و هیچ چیز همزبانم نمی شود

روزی همانجادر کنار همان اشنا،همشهری ،زیر باران تند وبی امان جان خواهم داد...

 93.9.1


برچسب‌ها: مردم شهرم را دوست دارم
نوشته شده در یکشنبه 1393/09/02ساعت 4:21 توسط ستایش |

می دانم که نمی دانی،عجیب  جذاب می شوی

وقتی حس رهبریت گل می کند و تو

با اخم ،صلابتت را نشان می دهی

می دانم که نمی دانی، چقدر برازنده دستان توست

آن ساعت  مردانه مشکی...

93.9.1


برچسب‌ها: می دانم که نمی دانی
نوشته شده در یکشنبه 1393/09/02ساعت 4:15 توسط ستایش |

 

لنت ترمز قلبم تسمه پاره کرده،بانگاه تیز چشمانت

 

برید تیزی نگاهت،رگ احساسم را

13:5 19/9/92


برچسب‌ها: امان از تو
نوشته شده در شنبه 1393/09/01ساعت 6:31 توسط ستایش |

بیا بازم تو رویاها با همدیگه بریم شمال
دلم خوشه یه بار دیگه به این خیالای زلال
منو ببر تا آخر جاده ی چالوس ببرم
تا شیشه ی بارونیه خیس اتوبوس ببرم
منو ببر تا گم شدن تو اون چشای بی قرار
تا ساختن قصر شنی رو ساحل دریا کنار
بیا بازم بریم شمال به ساحلی که بلدیم
مثله همون روزایی که تو جنگلاش قدم زدیم
شاید یه حس گمشده اونجا به یادمون بیاد
خسته ام از خسته شدن دلم از این روزا میخواد
بیا بازم آتیش بشیم رو تنه ساحل خزر


دلم از این دنیا پره منو ببر منو ببر
یه عمره جاده ی شمال منتظره عبور ماست
با من بخون که لحظه ی نو شدن خاطره هاست

تکست آهنگ جاده چالوس رضا یزدانی


برچسب‌ها: تکست آهنگ جاده چالوس رضا یزدانی
نوشته شده در شنبه 1393/09/01ساعت 6:22 توسط ستایش |

دیگه به معجزه عشق،به معجزه ایمان و توسل،هیچ شکی ندارم

راست میگن به چیزهای خوب فکر کن و چیزهای بد رو دور بریز

انرژی+ جریان در هوا،انعکاس خوبی هارو به سمتتون بر می گردونه

دیروز از صبح که بیدار شدم،نمیدوم چرا افکار مزاحم ول کنم نبود

برای خلاصی از اون افکار به تو پناه آوردم،اما،دِلم،دِل،دِل می کرد

چند روزی بدجوری این طرف بارون،به یاد تو،به یاد هم هوا شدن

میزنم زیر بارون،میرم بالای پشت بوم و واسه هر دومون دعا می کنم

آخه دعای زیر بارون رد خور نداره

دیشب زیر بارون خیلی برات دعا کردم،یکی از دعاهام،دیدن تو، تو همون شکل و شمایلی بود که دیشب دیدمت

نمیدونی وقتی رویام نمود واقعی پیدا کرد،نفسم تنگ شد و قلبم به شمارش افتاد

بغزم گرفت و آهسته زیر لب گفتم:خدایا حکمتت رو شکر

دیشب با اون که خیلی خاص و دیدنی شده بودی،اما اضطراب پنهونت رو می فهمیدم

کمتر نگاه کردنت به لنز چشمام،جویدن لبها،و گذاشتن دست ها زیر چونه یا روی هم قرار دادن دستها،خنده هایی که از اضطراب و استرس بود و طعم واقعی خودش رو نداشت،حالت رو خوب می فهمیدم،چون منم مثل تو،درست مثل تو،دستم زیر چونم بود و برای رفع دلتنگی،برای رفع اضطراب،الکی با تو می خندیدم

نگاه کردن های یکهویی و بی هوا به دوربین نگاهم،نگاه هایی عجیب و پر از معنا همه هویدای درونت بود

می گن شاهد از غیب رسید، درسته،آخه تو که نمی دونی

یه بار نشد من به یه چیزی فکر کنم تو همون رو نگی

می دونستی قبل از شروع دیدنت،چقدر اضطراب دارم،نمی دونی که ناخواسته قلبم به تپش می افته و نفسم تنگ میشه،یه جورایی هوا کم می یارم

فکر کنم این عادت خوب یا بد رو، به تو هم منتقل کرده باشم نه؟

دیشب اونقدر باوقار و شیطون و مهربون و کمی خجالتی شده بودی

که آدم دلش نمی خواست،حتی یه لحظه آنتن نگاهش رو رو هیچ شبکه دیگه ای جز خطوط ارتباطی تو تنظیم کنه

منو ببخش که یادم رفت یه بشقاب از اون نارنگیهای تازه چیده شده از باغ یکی از آشنایان دور که به تازگی برامون آوردن رو برات بیارم

میدونم که خیلی به این موجود کوچولو دوست داشتنی،علاقه داری

من به جای تو مزه تموم نارنگی های نارنج پوشی که تو برام تعبیری از عشق کردی رو میچشم

تو فقط لبخند بزن،و بدون که لبخند تو شاید فقط امید یکی باشه...

 

 


برچسب‌ها: هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
نوشته شده در جمعه 1393/08/30ساعت 6:51 توسط ستایش |


آخرين مطالب
» من همون پیله ی تنیده
» جای تو خالی بود...
» بلاتکلیفی...
» کانتکس های شماره همراهم
» پارچه سبزی به یادت به پنجره فولاد بستم...
» می دونستی
» دیگه اهل فوتبال تماشا کردن نیستم
» رستوران داری بیژن امکانیان در «جاده چالوس»
» پرده نشین...
» دربی فوتبال و خونه خرابی ما...


 Design By : Pichak