پیله ی تنیده

من همون پیله ی تنیده تو خودم که به عشق تو پروانه شدم


سلام:

 

نمی دونم چی باید بنویسم اما شاید واسه خیلی ها این اسم وبلاگم کمی عجیب وغریب به نظر بیاد ولی .......؟

می دونیدکه هرکسی واسه خودش یه حریم خصوصی داره...؟! که هیچکسی رو اونجا راه نمیده...؟!

یکی از اونا هم منم منی که سالهاست بااین پیله ی درون که خواسته یا ناخواسته اسیرم کرده درگیرم

                                                                                                                                                 پیله ای که تمومه زندگیم درونش جریان داره یه شهری واسه خودش شهری که آدماش ونگاهاشون کلادنیاش یه دنیای دیگست وتواون دنیا هیچکسی به اندازه ی معبودم که تنها کسی که همیشه به من ارامش ارامش میده....

                                                                                                                                                 بعضی وقتا اون قدر درگیرش می شم که اصلا نمی خوام از پیله ای که ساختم بیام بیرون آخه وقتی از اونجا حتی یه سرک کوچیک به اطرافم می زنم تمومه موج های منفی وافکار قرون وسطایی ومخصوصابی اعتقادی منواز اینی که هستم رها می کنه اره شاید این یه نوع بی اعتماد به نفسی باشه ولی هر چی که هست وقتی درونش قرار می گیرم خستگی هام رو می بره منو می رسونه به اوج احساسات و ترانه گفتن ومنوعاشق تراز اینی که هستم می کنه منمو این پیله ی تنیده ی درون ویه عالمه حس که توسینه حبس شده وکی حکمه اعدامش فرامی رسه نمی دونم کاش میشد که یکی منو حسمو این همه احساسات ودست به قلمم رو که هرشبانه روز بایه قلم که  مونس تنهایی هاشه ومی نویسه از دنیا از سرگذشته آدمایی که خودشون قصه ساز می شندوساده می رند. رهامی کرد اما امروز دیدم صورتی صورتی نسبت به همه چی حتی عشق نمی دونم اما همیشه هم یه عشق زمینی بدنیست...؟! میشه حتی از یه عشق زمینی به عشقی رسید که پایدارتر از هر عشقی تودنیاست  یکیش خودم  من عاشقم  یه عاشقی که آزادگی رو واسه عشقش به ارمغان میاره وزمینه ی رشدش رو فراهم می کنه عشقی که معشوقش رو اتصال میده به پایان ناپذیر ترین عشق ها منمو پیله ای تنیده توخودم..........

که به عشق توپروانه شدم.......

پیله ای که تو تموم ذهنش عشقی روپروش میده با اون زندگی می کنه واوج می گیره عشقی که تو تموم غمو شادی هاش شریکشه وهر لحظه وهر شب قبل خواب تمومه روزای با اون بودن رو مرور میکنه تا متوجه کارهایی که کرده باشه یعنی یک نوع مراقبه.

نمی خوام شعارداده باشم یاحرفایی که بوی نصیحت بده....؟ چون کوچیکتر وناقص تراز اونی هستم که عیب گیر باشم امااینارو مینویسم چون حالا دارم آ زادگی رو بایه دوست داشتن تجربه می کنم من عاشقم اره یه عاشقی که تمومه عشقش توهمون پیله ی درونی که ساخته ودنبال کسی می گرده که مطمئنه یه روزی یه جایی تو این کره ی خاکی البته دور از هر گونه بی اعتقادی وبی اعتمادی ظاهر میشه حرفاموجمع بندی می کنم ومیگم 

یاعلی......

نوشته شده توسط زری ابو(ستایش)

1390/5/24دوشنبه

نوشته شده در دوشنبه 1390/05/24ساعت 2:19 توسط ستایش |

مرگ بر استقلال که گل زده به فوتبال،مرگ بر پیروزی امروز شما میسوزین،سرور کیه استقلال،نکر کیه پیروزی،بوی دماغ سوخته می یاد؟امروز روز ماست شیش تایی ها،آب دریاهو،شعور و...

اینا یه مشت کری خونی که خواهر و برادر و مامان بنده برای من و یه عده دیگه که تنها جرمشون این، که یه زمانی اون بچگی ها طرفدار فلان بازیکن،یا دروازه بان،یا مربی قرمزته بودن اونم به دلیل این که اون رنگ به خون که جزوی از وجود بشر نزدیک بود و موقع کری خوندن راحت تر مارو به جواب می رسوند،اما گناه ما که دیگه با فوتبال کاری نداریم و خاک صحنه رو بوسیدیم گذاشتیم کنار چیه؟،از همین الان،غصتم گرفت،خدا امروز رو ختم به خیر کنه،امسال چه چیزی رو سرمون آوارشه خدا میدونه

از همین الان، بین داداش کوچیک،با ابجی که به قول مامان پِزا یعنی پشت سر همن

کل کل ایجاد شده،که امروز فلان،فلان،یارو دروازتون رو باز می کنه و ...

این وسط مامان مریم که به خاطر پسردایی حمید رضا که خدابیامرزتش،خدا رفتگان همرو بیامرزه،جوون بود و ناکام از دنیا رفت

مامان شد طرفدارسر سخت استقلال و مخصوصا بازیکن اسبق اون تیم، علی منصوریان و طرفدار سر سخت بازیکنان همشهری در اون تیم مذکور

امروز رو خدا ختم بخیر کنه،بلاتشبیه،عزاست عزاست امروز روز عزاست امروز

باز موقع کری خوندن و دعوا ابجی و داداش محترم بنده،به احتمال قوی یه چیزی از اون شی ها به سمت من،از همه جا بی خبر پرت میشه

از همین الان می تونم صدای داد و بیداد و پاره شدن پرده گوشم رو حس کنم

امروز کری ها و تماس های فرت وفرت ابجی با دختردایی بنده،مامان هم با پسردایی،شروع میشه

خدا بخیر کنه،فکر کنم امروز،طبق آماری که از همین الان مشخص زلزله هزار ریشتری در راه

اما این وسط قسمت خوب این دربی سود دوسر طلا برای منِ

امروز قراره ابجی خانوم با برد استقلال مثل هر سال مارو مهمون کنه اما امسال می خواد بهمون بستنی بده

داداش هم می خواد واسه رو کم کنی چیزی بهمون بده

خدا دربی همه رو امروز ختم بخیر کنه 

 


برچسب‌ها: دربی فوتبال و خونه خرابی ما
نوشته شده در یکشنبه 1393/09/02ساعت 4:24 توسط ستایش |

مردم شهرم را دوست دارم،ساده ان،اهل دل،صادق و یکرنگ

از ان دسته ادم هایی که در اوج غم می خندن،در بدترین شرایط خوش می گذرانند

ساده ان و زندگی می بخشن حتی در اوج غم

همان هایی که با سادگی اشان پله ای برای گرگ های انسان نما می شوند همان ها که ساده می شکنن و دم بر نمی اورن

من تک تک مردم شهرم را به خوبی کف دست می شناسم،تمام رفتارشان را با جذابیت تماشا می کنم

من مردم شهرم را عاشقانه دوست دارم

و می دانم که هیچ کس و هیچ چیز همزبانم نمی شود

روزی همانجادر کنار همان اشنا،همشهری ،زیر باران تند وبی امان جان خواهم داد...

 93.9.1


برچسب‌ها: مردم شهرم را دوست دارم
نوشته شده در یکشنبه 1393/09/02ساعت 4:21 توسط ستایش |

می دانم که نمی دانی،عجیب  جذاب می شوی

وقتی حس رهبریت گل می کند و تو

با اخم ،صلابتت را نشان می دهی

می دانم که نمی دانی، چقدر برازنده دستان توست

آن ساعت  مردانه مشکی...

93.9.1


برچسب‌ها: می دانم که نمی دانی
نوشته شده در یکشنبه 1393/09/02ساعت 4:15 توسط ستایش |

 

لنت ترمز قلبم تسمه پاره کرده،بانگاه تیز چشمانت

 

برید تیزی نگاهت،رگ احساسم را

13:5 19/9/92


برچسب‌ها: امان از تو
نوشته شده در شنبه 1393/09/01ساعت 6:31 توسط ستایش |

بیا بازم تو رویاها با همدیگه بریم شمال
دلم خوشه یه بار دیگه به این خیالای زلال
منو ببر تا آخر جاده ی چالوس ببرم
تا شیشه ی بارونیه خیس اتوبوس ببرم
منو ببر تا گم شدن تو اون چشای بی قرار
تا ساختن قصر شنی رو ساحل دریا کنار
بیا بازم بریم شمال به ساحلی که بلدیم
مثله همون روزایی که تو جنگلاش قدم زدیم
شاید یه حس گمشده اونجا به یادمون بیاد
خسته ام از خسته شدن دلم از این روزا میخواد
بیا بازم آتیش بشیم رو تنه ساحل خزر


دلم از این دنیا پره منو ببر منو ببر
یه عمره جاده ی شمال منتظره عبور ماست
با من بخون که لحظه ی نو شدن خاطره هاست

تکست آهنگ جاده چالوس رضا یزدانی


برچسب‌ها: تکست آهنگ جاده چالوس رضا یزدانی
نوشته شده در شنبه 1393/09/01ساعت 6:22 توسط ستایش |

دیگه به معجزه عشق،به معجزه ایمان و توسل،هیچ شکی ندارم

راست میگن به چیزهای خوب فکر کن و چیزهای بد رو دور بریز

انرژی+ جریان در هوا،انعکاس خوبی هارو به سمتتون بر می گردونه

دیروز از صبح که بیدار شدم،نمیدوم چرا افکار مزاحم ول کنم نبود

برای خلاصی از اون افکار به تو پناه آوردم،اما،دِلم،دِل،دِل می کرد

چند روزی بدجوری این طرف بارون،به یاد تو،به یاد هم هوا شدن

میزنم زیر بارون،میرم بالای پشت بوم و واسه هر دومون دعا می کنم

آخه دعای زیر بارون رد خور نداره

دیشب زیر بارون خیلی برات دعا کردم،یکی از دعاهام،دیدن تو، تو همون شکل و شمایلی بود که دیشب دیدمت

نمیدونی وقتی رویام نمود واقعی پیدا کرد،نفسم تنگ شد و قلبم به شمارش افتاد

بغزم گرفت و آهسته زیر لب گفتم:خدایا حکمتت رو شکر

دیشب با اون که خیلی خاص و دیدنی شده بودی،اما اضطراب پنهونت رو می فهمیدم

کمتر نگاه کردنت به لنز چشمام،جویدن لبها،و گذاشتن دست ها زیر چونه یا روی هم قرار دادن دستها،خنده هایی که از اضطراب و استرس بود و طعم واقعی خودش رو نداشت،حالت رو خوب می فهمیدم،چون منم مثل تو،درست مثل تو،دستم زیر چونم بود و برای رفع دلتنگی،برای رفع اضطراب،الکی با تو می خندیدم

نگاه کردن های یکهویی و بی هوا به دوربین نگاهم،نگاه هایی عجیب و پر از معنا همه هویدای درونت بود

می گن شاهد از غیب رسید، درسته،آخه تو که نمی دونی

یه بار نشد من به یه چیزی فکر کنم تو همون رو نگی

می دونستی قبل از شروع دیدنت،چقدر اضطراب دارم،نمی دونی که ناخواسته قلبم به تپش می افته و نفسم تنگ میشه،یه جورایی هوا کم می یارم

فکر کنم این عادت خوب یا بد رو، به تو هم منتقل کرده باشم نه؟

دیشب اونقدر باوقار و شیطون و مهربون و کمی خجالتی شده بودی

که آدم دلش نمی خواست،حتی یه لحظه آنتن نگاهش رو رو هیچ شبکه دیگه ای جز خطوط ارتباطی تو تنظیم کنه

منو ببخش که یادم رفت یه بشقاب از اون نارنگیهای تازه چیده شده از باغ یکی از آشنایان دور که به تازگی برامون آوردن رو برات بیارم

میدونم که خیلی به این موجود کوچولو دوست داشتنی،علاقه داری

من به جای تو مزه تموم نارنگی های نارنج پوشی که تو برام تعبیری از عشق کردی رو میچشم

تو فقط لبخند بزن،و بدون که لبخند تو شاید فقط امید یکی باشه...

 

 


برچسب‌ها: هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
نوشته شده در جمعه 1393/08/30ساعت 6:51 توسط ستایش |

 

معجزه لبخند رو تو نگاه آدم ها میبینی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

میبینی تو هر شرایطی خندیدن چقدر آرامش بخشه

 

بخند....بخند...اعتماد کن و بخند....

 


برچسب‌ها: معجزه لبخند
نوشته شده در جمعه 1393/08/30ساعت 6:47 توسط ستایش |

دوباره داره بازپخش میشه ،دیروز یه قسمتش رو بی هوا دیدم

دقیقا همون قسمتی که دیوونم می کرد

طلا  و همایون دوتایی زیر آلاچیق پارک نشستن

طلا به همایونی که برای اثبات عشقش و حسن نیتش به طلا سند اهدا عضوش رو بهش هدیه میده رو میبینه

و بعد خودش بلند میشه که بره بیمارستان روبه روی پارک تا به قول معروف دربرابر جون همایون قلبش رو بده

اون قسمتی که من دوست دارم، اینجاست، طلا به همایون میگه:

فکر کردی من از تو پسر مو فرفی کم میارم؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

کم نیاوردن..............

کم نیاوردن از.....

 

 

 


برچسب‌ها: بچه های نسبتا بد
نوشته شده در جمعه 1393/08/30ساعت 6:33 توسط ستایش |

 

دیشب وقتی دفترچه خاطراتم و ورق می زدم،لابه لای خاطراتش اون وسط مسط ها

می دونی چی پیدا کردم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

یه دست خط آشنا،همون دستخطی که از تو برام یادگاری مونده

هنوز یادته؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

یا نه، فراموشش کردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دیشب وقتی دیدمش،دستخطط رو می گم

دوباره تموم اون روزها و حال و هوا، تموم اون اذیت کردنا، برای نوشتن یه دستخط،تو ذهنم مثل یه فیلم کوتاه پرشتاب و پشت سر هم مرور میشد

منو ببخش واسه تموم بچگی هایی که انجام دادم

منو ببخش و حالا دارم جواب تموم اون بچگی ها رو پس میدم

نمی دونم اون لحظه به چی فکر می کردم،اصلا چرا اینجوری شد

اما بعد رفتنت یه چیزی تو قلبم شکست

ببگذریم،بگذریم،بگذریم

نمی خوام گذشته رو شخم بزنم

اما، خودمونیم،تو هم خوب تلافی کردیا،اون آدرس اشتباه...

متوجهی....

 

 

 


برچسب‌ها: دفترچه خاطرات
نوشته شده در جمعه 1393/08/30ساعت 6:29 توسط ستایش |

دیشب از لابه لای فولدرهای عکس های داخل کامپیوتر،فولدرعکس هات رو پیدا کردم،چرا دروغ؛دلم بدجوری هوات رو کرده بود

می دونستی وقتی هوات به سرم می زنه،دیدن عکسی از تو،مرور خاطرات گذشته ارومم می کنه

این تنها چیزی که می تونه منو به تو نزدیک تر کنه، اونم،در دو دل کردن با عکس هاتِ

دیشب وقتی به عکس هات خوب نگاه می کردم،میدیدم چقدر عوض شدی،چقدر تغییر کردی،چقدر مرد شدی،چقدر باوقار

دیشب تموم عکس هات رو آنالیز کردم،از اون عکس های تک نفره بگیر تا عکس های دورهمی و دست جمعی

خوب،خوب،درست هزار بار موشکافانه،به هر عکسی که برام علامت؟ایجاد می کرد نگاه می کردم

می دیدم از نظر ظاهری که هیچ عوض نشدی،همین طور بِی بی فیست موندی و دست نخوردی

اما وقتی خوب تو دل عکس هات میرم،میبینم،یه چیزایی برام علامت ؟میشه

به عکس بچگیت که خوب نگاه می کنم،از تو چشمات، اون لبخند مرموز،شیطنت رو میشه به وضوح دید

اما هرچی جلوتر میرم،تو هر عکسی، یه حالت افتادی،اما برق غم از یه دوره ای به بعد، بدجور تو چشمات موج می زنه

مخصوصا تو اون عکس یادگاری دست جمعی

یادت که نرفته؟؟؟

تو فلش اول تو می خندی،بی هوا،و بدون هیچ توجه به کسی،تو مخاب اصلی دوربین و مورد توجه لنز میشی،تو فلش دوم،دوباره همون برق کمرنگ خنده رو میشه دید اما این بار به صورت دسته جمعی،اما تو فلش سوم،برق غم کاملاتو چشمات،تو میمیک صورتت،هویداست

انگاری یه چیزی تو رو عذاب میداد و تو به زور سرپا وای می ایستادی

دلم می گه شاید اون لحظه دل تو هم مثل دل من گرفته بود

با این تفاوت که من به روی خودم نیاوردم و تو .....

وقتی به عکس هات نگاه می کنم،به اون چند خط کوتاه و کمرنگ سرنوشت روی پیشونیت،به اون چند تار موی سفید لابه لای موهات

به این چشمای خسته و غمگین

دلم یه دنیا برات تنگ میشه،برات میگیره،بغز می کنم و تو این جور مواقع، نمی خوام کسی از حالم باخبر شه

میرم بالا پشت بوم و به آسمون نگاه می کنم و میزنم زیر گریه

دلم برای تو،برای دردهای توی سینت،برای غم هات میشکنه

وقتی خودم و جای تو می زارم،دلم آروم تر میشه،تو چی کشیدی؟؟؟؟؟؟،یعنی این غم چی به سرت آورده که انقدر شکسته شدی،اما همچنان سراپا وایستادی و امید و انرژی کسی شدی

مرد روزهای من....

ببخش،ببخش که بازهم برای اثبات خودم ،آزرده خاطرت کردم

فقط می خواستم بدونی که حرف هام می توانه بار غمت رو کم کنه

من تا اخر پای تو و پای تموم دلشکستگی هات وای می ایستم

خدای من،من بدون تو هیچم،پس تو کمکم کن،تا بتونم تکیه گاه محکمی باشم...

 

 


برچسب‌ها: فولدرهای عکس
نوشته شده در جمعه 1393/08/30ساعت 6:20 توسط ستایش |

 

به من نگاه کن

واسه یه لحظه

نگات به صدتا

آسمون می ارزه

من از خدامه

بکشم نازتو

تا بشنوم یک

لحظه آوازتو

من از خدامه

من از خدامه

من از خدامه

بمونی کنارم

من که به جز تو

کسیو ندارم

من از خدامه

که نباشه دوری

فقط دلم میخواد

بگی چه جوری

من از خدامه

که یه روز دعامون

بره تو آسمون

پیش خدامون

به عشق اینکه

بعد اون همه درد

خدا یه بار

نگاهی هم به ما کرد

به من نگاه کن

واسه یه لحظه

نگات به صدتا

آسمون میرزه

من از خدامه

بکشم نازتو

تا بشنوم یک

لحظه آوازتو

من از خدامه

من از خدامه

من از خدامه

بمونی کنارم

من که به جز تو

کسیو ندارم

من از خدامه

که نباشه دوری

فقط دلم میخواد

بگی چه جوری

من از خدامه

که یه روز دعامون

بره تو آسمون

پیش خدامون

به عشق اینکه

بعد اون همه درد

خدا یه بار

نگاهی هم به ما کرد

علی عبدالملکی...




برچسب‌ها: به من نگاه کن, من از خدامه, علی عبدالملکی
نوشته شده در سه شنبه 1393/08/27ساعت 6:6 توسط ستایش |

دیشب داشتم فیلم سینمایی تهران پلاک1 رو از شبکه نمایش نگاه می کردم،فیلمی که قبلا به صورت سریال از شبکه  تهران پخش می شد

به جز چند قسمت هیچوقت نشد کامل ببینمش،اما دیشب وقتی تموم ماجرای ازدواج بهنام و مرسده شد تیتر فیلم و ادامه دار

دلم نیومد نگاه نکنم،قسمت های جالب و دیدنی زیادی داشت،نکاتی که میشه تو ادم های دورو اطرافمون هم دید

اما قسمت های پر از مفهوم فیلم که واقعا لحظه به لحظه اش بهم سخت گذشت

عشق مرسده،البته عشقی که توسط مادر مرسده شروع شد اونم به طمعِ پول و با بی رحمی تموم پایان گرفت

بهنامی که دفاع ارشدش رو تموم می کرد وبی خبر از همه جا،یه پسر ساده دل درس خون،دل میبنده به دختری که به هوای مادرش خودش رو عاشق بهنام نشون میده

خلاصه اونا نامزد می کنند،اما مادر بهنام مریض میشه، و مرسده و مادرش که دنبال فرصت می گشتن،همه چی رو بهم زدن و با احساس یه جوون خیلی راحت بازی می کنند

اون لحظه حرص خوردم،اون لحظه غیرتی شدم،این که آدم ها چقدر راحت با احساس همدیگه بازی می کنند،این که این پول لعنتی چی داره که عاطفه هارو از بین برده و حرمت هارو آب کرده

مامان بهنام فوت کرد و اون موقع مامان مرسده که باعث جداییشون شده بود

حالا دوباره می خواست اونارو بهم پیوند بده حالا که دیگه مادر مریضی نبود تا دختر ازش پرستاری کنه

با خودم می گم:هم مرسده اشتباه کرد و هم مادرش،مرسده باید به ندای قلبش گوش میداد و بچگی نمی کرد مادرش هم نباید تو زندگی دخترش دخالت می کرد

این یه تلنگر بود برای  همه ما،این که آدم اگه قولی میده،یا سر قولش وایسته،یا قولی نده،نمی دونم چرا ادما از همون اول با هم صادق و شفاف نیستن،آقای محترم،خانم عزیز،اگه واقعا دل به کسی میدی،اولا از همون اول سعی کن خودت باشی،هیچوقت کسی رو به طمعِ پول نخواه که خدا از همون چیز نا امیدت می کنه

زندگی فقط به پول وثروت نیست،ببینم پس سرنوشت عشق،محبت،احترام چی میشه

مگه گذشته هامون،جهیزیه انچنانی داشتن،یا ماشین و خونه لوکس،نه

اونا با عشق و محبت و سازش،باهم خونه عشقشون رو می ساختن،این که از همون اول همه چی به کامت باشه،خداییش زیادیت می کنه،چرا که کم، کم دلزده از هم میشید،نه این که دارایی بد باشه،نه،اما دندون طمع رو بکن بعد عاشق شو

دندون طمع فقط واسه ثروت نیست،شهرت،موقعیت و خیلی چیزهای دیگه می تونه باشه

آدم اگه عاشق باشه،طرفش رو به خاطر ارزش های وجودیش دوست داره،نه چیزهای بی اساس

زندگی رو باید مانند پازل خیلی اروم قطعاتش رو کنار هم چید

یادمون هم نره،اگه دیدیم یه ردیف از جورچین داره خراب میشه،تو زودتر از این که بشکنه،با عقل و درایت و صبر پیوندش بزن

این چیزهایی که نوشتم ،همش در دو دل و حرف هایی بود که بعد از دیدن فیلم رو دلم سنگینی می کرد وگرنه من که کوچیکتر و ناقص تر از این حرفهام

نامه مرسده موقع خداحافظی با بهنام:

سلام معشوق واقعی من

نمی دونم که کجا میری،کجا هستی،اما هرجا که هستی موفق باشی

این رو بدون تو باعث شدی بزرگ شم،و ادامه تحصیل بدم

حالا هم همه چیز رو میسپارم به قسمت،قسمت هر چی که باشه همون میشه...

مرسده...


برچسب‌ها: تهران پلاک1
نوشته شده در سه شنبه 1393/08/27ساعت 6:0 توسط ستایش |

دیشب حال درستی نداشتی،هی از این شاخه به اون شاخه می پریدی،معلومه چت بود؟

دیشب هواس همه پِیِت بود، اما نه مثل من،نه مثل من که، مثل پروانه دورت میگشتم

دیشب،حال درستی نداشتی،دلم می خواست کنارت بشینم

برات یه فنجون چای بریزم، اونم با طعم بهارنارنج،می دونی چرا،چون پاییزه،پاییزه و چایی با طعم نارنج ادم رو آروم می کنه

دیشب وقتی حرف می زدی،صدات گرفته بود،دستت می لرزید و می دونستم به زور خودت رو سرپا نگه می داری،ناراحت بودی و ازم حس اعتماد می خواستی،این و از لرزش دستایی که هی به ساعت مچی گیر داده بودن فهمیدم

دلم می خواست برات،دمنوشی از عشق و محبت دم کنم،گذاشتم تا بجوشه، اما تو زود رفتی

نمی دونم متوجه گرفتگی قلبم،وقتی رفتی،شدی یا نه؟

تو رفتی اما احساس غمت، تا صبح نزاشت بخوابم

راستی دیشب یه سوال ازم پرسیدی، سوالی که اگه جوابش رو الان ندم فکر کنم هیچوقت خودم رو نبخشم

تو ازم پرسیدی:تا کی احساسم به تو ترو تازه میمونه،پرسیدی،از کجا فهمیدم،راز دلت رو

اینم جواب من:یادته،اون روز بهت گفتم،گذشته هر کسی مربوط به خودشه،یادته بهت گفتم هر کسی واسه خودش گذشته ای داره؟من از تو، از گذشتت، باخبر بودم،یادته؟ بهت گفتم،باید انالیزور میشدم

یادته تموم حرفهام رو؟

اما یه چیزی رو جا انداختم،تو این دنیا هیچکسی کامل متولد نشده،نه من،نه تو، پس نه من می تونم تورو از خودت دور کنم،نه تو منو،ادمایی که به راحتی رنگ می بازن و خودشون رو عوض می کنند دیگه هیچوقت نمی تونند طم عشق رو تجربه کنند چرا که دیگه حتی خودشونم نمیشناسن،می دونی ادم های موفق و خوشبخت کیان؟

اونایی که طعم سادگی،عشق و محبت رو خالصانه پذیرفتن و سنت ها هنوز یادشون مونده

اونایی که،به تعهد به مسئویت هاشون پایبندن و یا قولی نمیدن،یا تا اخر پاش وای می ایستن،مثل لوتی ها،غیرتی ها،جوون مردهای قدیم،اونایی که زندگی رو سخت نمیگیرن و با توکل و ایمان قدم برمیدارن،اونایی که به جای کشمکش و دعوا عاقلانه باهم حرف می زنند و صبورانه،گذشت می کنند،اونایی که پای همه چیز هم از همون اول وای می ایستن و بعد بایه باد از این شاخه به اون شاخه نمیپرن،یا با وزش یه نسیم، ساده دل نمیکنن

اونایی که می دونند غیرت ،ناموس،اصالت یعنی چی...

من از همون روز اول،از طرز حرف زدنت،از حرف هات،بوی خیلی چیزهارو حس کردم

کاری به گذشته ها ندارم،اما باید انالیزور میشدم

خدارو چه دیدی،شاید تو شدی مربی و من هم شدم انالیزور تیمت...

راستی،می دونستی دورو اطرافم و هرچی عددو ریاضی و مهندس پر کرده؟مهندس برق،آب،گاز،میکانیک،معمار،عمران،شیمی،نفت،هوا و فضا،مخابرات،نانو،پلیمر،کامپیوتر،سخت افزار،نرم افزار،و....

اگه بخوام همین طور بشمارم نفس کم می یارم،می دونستی همشون،مثل خودت،نابغن؟؟؟؟

اما نمی دونم چرا،بین این همه نابغه،بین این همه مهندس،بین این همه ادم،چشمام تورو گرفته

هر چی با خودم کلنجار میرم؛فقط به یه نتیجه می رسم،تو از منی،تو خود منی

وقتی به تو نگاه می کنم،میبینم،همین تفاوت ها،همین غیرت،همین مردونگی،همین رک و راست بودن،همین حس عاشقانه،همین وفاداری ،همین شیطنت و لجبازی کردن،همین غرور ومردونگی،همین هوش و ذکاوت،همین خلاقیتی که باعث هنگ کردن ذهنم میشه،همین صورت معصومی که پشتش یه ادم شیطون اما مغرور و مهربون نشسته،همین هم هوا بودن،همین حس مشترک،همین حس رهبری،همین لرزش دست،بغز گلو،تن صدای مردونه،همین اسم،اسمی که واقعا دوسش دارم،این همه چیز و چیزهای دیگه که تورو از همه اطرافیانم برتر می کنه

همین حس جدید،حسی که واسه اولین بار که تجربش می کنم،همین بی تابی ها،همین عذاب کشیدن ها،همین خنده های ناغافل و یکهویی،همین هواس پرتی،همین دردهای مدام توی سینه،همین شوخی های اطرافیان،همین که  بهم می گن،شِفت شدم رفت،ایشالاه ناکام از دنیا نرم،همین یادی که هر لحظه،تو خواب و خیال و رویا باهامه،همین اسمی که دائم ورد زبون،همین حرف های نزده رو در رو و یادداشت های شبونه برای تو،همین تب های مدام و هزیون های ناتمام

همین عکس روی گوشی،تو و غیرت من برای داشتن تو تا ابد

همین که مردی،غیرت داری،رو پای خودت وایستادی،بچه ننه نیستی، برام یه دنیا ارزش داره

من تو رو، با تموم مردونگیت، دوست دارم،حتی با دست های خالی...

فکر کنم تا این جا جواب سوالت رو گرفته باشی نه؟

لفا اگه بازهم سوالی داشتی بی خبرم نزار،فقط بپرس،قول میدم صادقانه جواب بدم

راستی؟؟؟؟؟ به من نگفتی من چه جوری سوال بپرسم و جواب بگیرم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 


برچسب‌ها: دیشب حال درستی نداشتی
نوشته شده در سه شنبه 1393/08/27ساعت 5:51 توسط ستایش |

 


دل دنیا رو خون کردی تو اینجوری که رفتی...


درست یادم هست، چند سال پیش،تو با یکی هست اومدی،وحالا چی شد ؟کجا رفته صدات؟ باورش هنوز واسه ی همه ی اونایی که با صدای تو خاطره دارن سخته، سخته که دیگه تو جاده ای که مسیرش یک طرف است تو نباشی، سخته به خدا، سخته... سخته واسه طرفدارایی که با صدات، طعم عشق، شکست، امید، آرزو رو تجربه کردن؛ آدمایی که با ترانه هات خو گرفته بودن و به عشق تو،به عشق صدات،تا آخر کنسرت هات رو وای می ایستادن، تا بهت معنای مهم بودن، عزیز بودن رو نشون بدن، از راننده تاکسی بگیر تا نونوا، بقال، قصاب، استاد، کارگر، هنرمند، خبرنگار، سیاستمدار، گوینده و... هر کسی تو هر زمینه ای با تو و آهنگ هات خاطره داره و حالا، همه اون ادما، با رفتنت شکستن...

دل دنیا رو خون کردی تو اینجوری که رفتی



صبح روز جمعه، از طریق تلویزیون باخبر شدیم مرتضی پاشایی،خواننده خوش آتیه و جوون کشورمون، از دنیا رفت، باورش سخت بود، باور این که دیگه نیست تا با جنس صدای آرومش، تو مهمونی خدا، نگرانی هامون رو به خدا بسپاره و عشق و معنویت رو مهمون سفره هامون کنه، خواننده ای که از مرگ باکی نداشت و تا اخرین لحظه ناامید نشد، حالا هم بار سفر رو بست و رفت...

با شنیدن خبر فوت مرتضی پاشایی یخ کردم، بغضی داشت خفم می کرد، باور این که، چقدر زود پر کشید داغونم کرد و تو ذهنم مدام این بیت تکرار میشد: گریه کن تو می تونی، اون دیگه رفته...

خبر حولناک از دنیا رفتن مرتضی، بازتاب های زیادی داشت، خیلی ها واسه دیدارش اومدن، خیلی ها براش تو صفحات شخصیشون پیام گذاشتن، خیلی ها فقط برای دیده شدن، برای موقعیت کسب کردن و از آب گل الود ماهی گرفتن به بیمارستان اومده بودن، چه اونایی که عاشقانه دوستش داشتن چه اونایی که فقط با جنس صداش آروم میشدن، برای دیدار خواننده محبوبشون اومدن تا باخانواده پاشایی همدردی کنند.

مردم های زیادی در جای جای میهن عزیزمون برای مرتضی مراسم عزاداری به پا کردن تا رسم وفاداری رو نشونش بدن و غم دل داغدیده هاش رو کم کنن و با صدایی محکم بگن: ما رو هم تو غم خودتون شریک بدونید، مرتضی هنوز هم تو دل ما زنده است.

دل دنیا رو خون کردی تو اینجوری که رفتی



شیراز، مشهد، قم، تهران، جزو شهرهایی بودن که واسه خواننده محبوبشون عزاداری کردن، تو مشهد، ساعت 8 شب جمعه، بهمون خبر دادن، مراسمی تو هاشمیه 10 واسه مرتضی پاشایی ترتیب داه شده، ما هم برای تهیه گزارش راه افتادیم، اما، تا ما دوربین و وسایلامون رو برداریم و بریم، به ترافیک خوردیم و درست زمانی رسیدیم که ازدحام و شلوغی مانع از دیدمون میشد و حلقه های جمعیت راه رو بسته بودن و با گوشی های همراهشون، مرتضی پاشایی رو می گذاشتن و هم نوا با آهنگ می زدن زیر گریه، از کودک 4 ساله تا آدم 70 ساله تو این مراسم شرکت کرده بودن، اما با اومدن پلیس برخوردی بین یکی از مامورین و طرفداران ایجاد شد و فضا رو مختل کرد.

دل دنیا رو خون کردی تو اینجوری که رفتی



چی شد کجا رفته صدات؟

وقتی این همه جمعیت، این همه عاشق رو دیدم،وقتی خبرهای مراسم دسته جمعی عزاداری واسه مرتضی پاشایی رو از این و اون شنیدم، بیشتر به خوبی و پاکی اون پی بردم، با خودم گفتم: حتما نباید عالم باشی، یا مجتهد، ثروتمند باشی، یا سیاستمدار، اگه عاشق باشی، اهل دل باشی، با زبون ساده حرف بزنی و با مردمت رفیق باشی، مگه میشه یکی دلداده خدا باشه، برای خدا وقت بگذاره و خدا هواش رو نداشته باشه، مرتضی رفت اما ردپایی از خودش به جا گذاشت که هیچوقت پاک نمیشه، مرتضی پرواز کردن رو دوست داشت، اون رفت و پرواز کردن رو به ما آموخت، پروازت مبارک پرنده عاشق.


دل دنیا رو خون کردی تو اینجوری که رفتی



کی جواب دل شکسته مرتضی رو میده...

هنوز زنده بود، هنوز نفس می کشید، هنوز هم می تونست حرف بزنه، بخنده، ترانه هاش رو مرور کنه، امیدوار بود و پر انرژی تر از هر روز خودش رو واسه فرداهای بهتر آماده می کرد، اما یکی، یه حرف، یه بی رحم، یه دل سنگ، دلش رو شکوند،نمی دونم به چه قیمتی؟ اما،صحبتم باتوست، با تو که می دونم صدام به گوشت میرسه، خودت می فهمی با دلش چی کار کردی؟ ببینم، اصلا فهمیدی چی به سرش اومد؟ نکنه یادت رفته" هیچگاه امید را از کسی نگیر،شاید تنها داراییش باشد" تو هر کسی هستی، آقا یا خانم عزیز، بدون، مرتضی رفت، مرتضی با دلی شکسته پر زد و رفت، ببینم چه جوری روت میشه تو چشمای صاحب عزاش نگاه کنی و حلالیت بطلبی، اصلا به چنین معقوله ای فکر کردی؟! البته اگه تو وجودت یه ذره مرام و معرفت وجود داشته باشه، این کار رو قطعا انجام میدی، اونقدر شرمنده ایم، اونقدر دلشکسته که به جای تو، به جای همه اونایی که بی دلیل شاخه گلی رو شکستن و فرصت نفس کشیدن رو ازش گرفتن، با آبرو و احساسش، بازی کردن، از داغ دیده هاش عذر خواهی می کنیم، گوش کن،این راهی که تو رفتی به ترکستان بود، با توام؟ فقط دعا کن مرتضی ببخشتت، گوش میدی؟


زود رفتی گلم...

از زبون مادر مرتضی...

مرتضی، عاشق بود، عاشق رفتن به کربلا، مرتضی رفت و زندگی قسمتش نبود، با اون که تو محرم خیلی ها واسه سلامتیش دعاکردن، حتی خود من نظر پشت نظر، اما مرتضی عمرش به دنیا نبود، عصر پاییزی عمر مرتضی رو کوتاه کرد و پاییز مرتضی رو ازمون گرفت، راست بگو پاییز، چه قراری بین تو و اون بسته شد... تو به عهد خودت وفا کردی، جوون بودی مرتضی، پرپرشدی گلم، حیف بودی و زود رفتی گلم...


گزارش اختصاصی از سایت مجید اخشابیکوچیک خانواده داغدار پاشایی: زری ابو




برچسب‌ها: دل دنیارو خون کردی تو اینجوری که رفتی, گزارش اختصاصی از سایت مجید اخشابی
نوشته شده در یکشنبه 1393/08/25ساعت 22:27 توسط ستایش |


آخرين مطالب
» من همون پیله ی تنیده
» دربی فوتبال و خونه خرابی ما...
» مردم شهرم را دوست دارم
» می دانم که نمی دانی
» امان از تو...
» تکست آهنگ جاده چالوس رضا یزدانی
» هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق...
» معجزه لبخند...
» بچه های نسبتا بد...
» دفترچه خاطرات...


 Design By : Pichak