پیله ی تنیده

من همون پیله ی تنیده تو خودم که به عشق تو پروانه شدم


سلام:

 

نمی دونم چی باید بنویسم اما شاید واسه خیلی ها این اسم وبلاگم کمی عجیب وغریب به نظر بیاد ولی .......؟

می دونیدکه هرکسی واسه خودش یه حریم خصوصی داره...؟! که هیچکسی رو اونجا راه نمیده...؟!

یکی از اونا هم منم منی که سالهاست بااین پیله ی درون که خواسته یا ناخواسته اسیرم کرده درگیرم

                                                                                                                                                 پیله ای که تمومه زندگیم درونش جریان داره یه شهری واسه خودش شهری که آدماش ونگاهاشون کلادنیاش یه دنیای دیگست وتواون دنیا هیچکسی به اندازه ی معبودم که تنها کسی که همیشه به من ارامش ارامش میده....

                                                                                                                                                 بعضی وقتا اون قدر درگیرش می شم که اصلا نمی خوام از پیله ای که ساختم بیام بیرون آخه وقتی از اونجا حتی یه سرک کوچیک به اطرافم می زنم تمومه موج های منفی وافکار قرون وسطایی ومخصوصابی اعتقادی منواز اینی که هستم رها می کنه اره شاید این یه نوع بی اعتماد به نفسی باشه ولی هر چی که هست وقتی درونش قرار می گیرم خستگی هام رو می بره منو می رسونه به اوج احساسات و ترانه گفتن ومنوعاشق تراز اینی که هستم می کنه منمو این پیله ی تنیده ی درون ویه عالمه حس که توسینه حبس شده وکی حکمه اعدامش فرامی رسه نمی دونم کاش میشد که یکی منو حسمو این همه احساسات ودست به قلمم رو که هرشبانه روز بایه قلم که  مونس تنهایی هاشه ومی نویسه از دنیا از سرگذشته آدمایی که خودشون قصه ساز می شندوساده می رند. رهامی کرد اما امروز دیدم صورتی صورتی نسبت به همه چی حتی عشق نمی دونم اما همیشه هم یه عشق زمینی بدنیست...؟! میشه حتی از یه عشق زمینی به عشقی رسید که پایدارتر از هر عشقی تودنیاست  یکیش خودم  من عاشقم  یه عاشقی که آزادگی رو واسه عشقش به ارمغان میاره وزمینه ی رشدش رو فراهم می کنه عشقی که معشوقش رو اتصال میده به پایان ناپذیر ترین عشق ها منمو پیله ای تنیده توخودم..........

که به عشق توپروانه شدم.......

پیله ای که تو تموم ذهنش عشقی روپروش میده با اون زندگی می کنه واوج می گیره عشقی که تو تموم غمو شادی هاش شریکشه وهر لحظه وهر شب قبل خواب تمومه روزای با اون بودن رو مرور میکنه تا متوجه کارهایی که کرده باشه یعنی یک نوع مراقبه.

نمی خوام شعارداده باشم یاحرفایی که بوی نصیحت بده....؟ چون کوچیکتر وناقص تراز اونی هستم که عیب گیر باشم امااینارو مینویسم چون حالا دارم آ زادگی رو بایه دوست داشتن تجربه می کنم من عاشقم اره یه عاشقی که تمومه عشقش توهمون پیله ی درونی که ساخته ودنبال کسی می گرده که مطمئنه یه روزی یه جایی تو این کره ی خاکی البته دور از هر گونه بی اعتقادی وبی اعتمادی ظاهر میشه حرفاموجمع بندی می کنم ومیگم 

یاعلی......

نوشته شده توسط زری ابو(ستایش)

1390/5/24دوشنبه

نوشته شده در دوشنبه ۱۳۹۰/۰۵/۲۴ساعت 2:19 توسط ستایش |

حالا که سال نو اومده حالا که همه چی نو شده

دلم می خواد دنیای منو تو هم تغغیر کنه

حالا تو این دو هفته تو .........................................................

Now you 'll discover now

برچسب‌ها: Now you, ll discover now
نوشته شده در جمعه ۱۳۹۳/۱۲/۲۹ساعت 20:40 توسط ستایش |

از ادمایی که اهل خودنمایی نیستن

آدمایی که به اصالت بها میدن

اون دسته ادمایی که دوست ندارن زیاد جلب توجه کنند و به خاطر مشهوریت هر کاری نمی کنند

اون دسته آدمایی که اهل تجمل نیستن و خوش فکرن اون ادمای مهربون و باصداقت

اون ادمایی که تعهد کاری براشون مهمه

اونایی که مزد کارشون رو حقشون رو می گیرن و زرنگ بودن رو نه به معنای حق خوری بلدن

اون دسته ادمایی که برای به موفقیت رسیدن از هر ادم ساده ای نردبون نمی سازن و حتی احساسش رو به بازی نمی گیرن

اونایی که اگه عاشق بشن یا قولی بدن پای قولشون می مونن

اونایی که اگه کسی رو نخوان راحت بهش می گن نه

اون دسته ادمایی که با یه نوشتن ساده دنیا رو زیر و رو می کنند

اون ادمای توانمندی که بلدن چیکارکنند تا زندگی بهشون سخت نگذره

اون دسته ادمایی که اهل حرص و طمع نیستن و تو زندگیشون قانع ان

من ازاون دسته ادمایی که با احساس شون با قلبشون زندگی می کنند طعم تعهد و دوست داشتن رو می فهمن

اون دسته آدمایی که به خاطر پول و سرگرمی و خوش گذرونی هر کاری نمی کنند اون دسته ادمایی که احساس دیگران رو به سخره نمی گیرند و به احساس دیگران بها می دن

اون دسته ادمایی که بارون و سر سبزی شمال رو خوب می شناسند

اون اهل دلا اونایی که می خوان رنگ تازه ای به هر چیزی بزنند

اونایی که کاری نمی کنند نا خواسته یا خواسته دل کسی بلرزه و بعدش رهاش کنند

من از ادمایی که اهل غیرتن، ادمایی که می فهمن سادگی.ساده دلی. محبت و تجه یعنی چی

من از اون دسته ادمایی که به خاطر پول دل و ایمانشون رو نمی فروشند

ادمایی که راحت حرف می زنند اما بی ادب و تند گو که باعث شکستن قلب کسی بشه نمی شند

من از اون دسته ادمها خوشم می یاد

 


برچسب‌ها: من از ادمای
نوشته شده در جمعه ۱۳۹۳/۱۲/۲۹ساعت 20:26 توسط ستایش |

دو روز دیگه روز تولدت میشه و دلم می خواد من اولین نفری باشم که بهت تبریک می گم

نمی دونم چی بی نویسم و از کجا شروع کنم

از چند ماه پیش که تا 1ماه دیگه میره توی، یک سال

از احساسی که بهم بخشیدی

از عشق و دوست داشتن

نمی دونم، نمی دونم از چی برات بنویسم،

از اون مرد مغرور ، یا از پسر بچه کوچولوی شیطون

از یه حادثه از دلدادگی نمی دونم از چی باید بنویسم

از این که چی شد که این جوری شد

از حرف ها و حس های تو این مدت

از علاقه بین مون

نمی دونم باید از چی بنویسم

سال نو شروع شده و من برای تو، برای خونواده هامون برای همه دعا می کنم

اونم تو حرم آقا، خوشحالم که امسال رو مثل من، کنار خونواده هامونیم و تو شهر و وطنم ون عید رو به پایان می رسونیم

چقدر برات حرف دارم..چقدر دلم می خواد حرف بزنی

دلم برای بیشتر شناختنت برای بیشتر حرف زدنت

برای جست و جوی تو تنگ شده

نمی دونم تو این مدت همش من پر حرفی کردم و تو گوش کردی

تو حرف زدی... دل بسته تر شدیم، وقتی خودم و حرفامو تو نگاه تو.. تو نوشته هات

پیدا می کنم حتی میشم سوژه تو بیشتر دلبستت میشم

بیشتر به تو و عهدمون پایبند

نمی دونم ولی ..چقدر خوب میشه امسال سال من و تو باشه

یه سال اثتثنایی و ما شدن من و تو

یعنی میشه امسال من و تو ماشیم

کنار هم و با هم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خیلی دلم می خواد

یعنی میشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چه زود یه سال گذشت

چه زود عید امسال و سال94 اومد

چقدر خوب میشه تموم تردیدهات رو کنار بزاری و حرف بزنی

چقدر دلم می خواد این سال نویی

شروع و آغاز تازه ای برامون باشه

وقتی به 1سال پیش و تو و خودم فکر می کنم

به این که اصلا چی شد که این جوری شد

به احساسی که ناغافل تو وجودمون رخنه کرد

احساسی تو وجود تو تو وجود من

نمی دونم

تو این یه سال خیلی تغییر کردیم هم من و هم تو

چقدر بزرگ تر شدیم

چقدر پخته تر

تولدت مبارک بزرگ مرد کوچک من

امیدوارم سالهای خوبی رو کنار هم داشته باشیم

بخند و لبخند فراموشت نشه

یادت نره اینجا یکی هست که همیشه چشم براهته

 

 

 

 

 

 

 


برچسب‌ها: مریخی عزیز روزت مبارک
نوشته شده در جمعه ۱۳۹۳/۱۲/۲۹ساعت 20:25 توسط ستایش |

بوی عیدی بوی تو

بوی کاغذ رنگی

بوی تند تپش قلب من از دیدن تو

بوی عطر با تو رفتن تویه یک خونه نو

با اینا هواسم و جم می کنم

 با اینا عشقم و محکم می کنم

شدت اومدنت تو فکر من

وحشت از رفتن تو حتی یه لحظه

که می خوای بری تو فکر

فکر یک هدیه جالب که بگیرم واسه تو

صدای کفش تو وقتی که می یای

توی قلب من قدم می زنی

 عاشقونه اون جور که می خوای

بوی گل سلام تو که پر می گیره تو فضای

با اینا هواسم و جم می کنم

با اینا عشقم و محکم می کنم

لذت قدم زدن با تو توی پیاده رو

هوا بارونی و زیر چتر عشق من و تو

عشق تو بارون تند که داره می شوره منو

بوی قهوه..بوی عطر.....

دوتا فنجون بر عکس.....

اشتیاق دیدن عکس ما دوتا توی قاب

یا تماشای تو اون لحظه که میری توی خواب

با اینا هواسم و جم می کنم

با اینا عشقم و محکم می کنم

 

 


برچسب‌ها: بوی عیدی
نوشته شده در جمعه ۱۳۹۳/۱۲/۲۹ساعت 20:22 توسط ستایش |

بوی اسفند و سال جدید و عید و عیدی و عید دیدنی رسیده

دیگه باید خودمون رو برای سال جدید. ماه جدید.نگاه و افکار جدید. زندگی جدید

آغاز و شروع زندگی تازه با امید به خدا و فرداهای روشن آغاز کنیم

خیلی خوشحالم که دوباره  دیدمت..

دوباره دیدمت و اما این بار خوشحالیم از عیدی که بهم دادی

یه عیدی ..یه سورپرایز نمی دونم اصلا هر چی که تو اسمش رو میزاری

می دونی چقدر خوشحالم که تو هم امسال با من هم سفری؟

چقدر خوشحالم که امسال تو هم با من می یای به شهر و دیارمون

چقدر خوشحالم..وای خداجون..اصلا خوشبخت تر از من هم کسی هست؟؟؟؟؟؟؟

می گن سالی که نکوست از بهارش پیداست

بهاری که با توکل به خدا کنار تو و خونواده هامون بخواد شروع بشه

بهترین بهار دنیاست

وقتی به این فکر می کنم که امسال عید

تو دقیقا جایی هستی که منم هستم

من و تو زیر آسمون خدا..زیر آسمون شهرمون نفس می کشیم

همین که کنارمی و فاصله بین مون تنها چند شهر کوتاه و زیباست

از این که امسال متفاوت ترین عید رو دارم خوشحالم

خوشحالم از این که تو جشن تولد رو کنار خونواده ات جشن می گیری و منم همون لحظه

کنار تو بایک ساعت و نیم فاصله بین شهرهامون برات جشن میگیرم

یعنی می خوام از خوشحالی بمیرم

به قولی دست و پاهام زمین رو نمیگیره

نمی دونی چقدر خوشحالم و آروم و قرار ندارم

از این که لا اقل کنارمی و اضطراب و استرس ندیدنت.نبودنت.فاصله ها آروم و قرار برام نمی زاشت

اما حالا که تنها چند فرسنگ کوچیک با هم فاصله داریم حالم بهتر از همیشه است

همین که هر دو تا مون امسال تو شهرمون.با خونواده ها.میون دوست و آشنا هستیم

به جنگل و دریا میریم

وقتی غروب میشه به یاد هم به غروب خیره میشیم و سنگ های کوچیک تو. آب پرتاب می کنیم

رو ساحل دریا. رو ماسه ها نقاشی می کشیم و اسب سوار میشیم

جیغ و سوت و هورا می کشیم و لب ساحل قدم می زنیم

قایق موتوری رو یادم رفت

وای که چقدر دعا می کنم امسال به خاطر هر دو تا مون بارون بیاد

راستی هر موقع زیر درخت بهار نارنج رفتی

یا نارنج کال رو بو کردی

یاد منم باش

یادت باشه که چقدر بهار نارنج دوست دارم

مخصوصا شکوفه های معطرش رو که کوچیک بودم باهاش گردنبند و دستبند می ساختم

عاشق مربای بهارنارنجم..اوم..چه طعم داره

مگه نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟

هر موقع مربای تمشک خوردی

یا نون تنوری یاد منم بی افت

چون مطمئن باش من هم به یاد توام

امسال سال متفاوتی برای هر دومون می دونی

وای که چقدر دلم می خواد

تموم غریبگی های بینمون تموم شه

و خیلی راحت اسمت رو با میم.... صدا کنم و یه دل سیر نگات کنم

وای  که چقدر دلم می خواد حسرت به دل نمیرم

و آرزوی داشتنت..محرم شدنت....برام مرگ نشه

ولش کن..نمی خوام حرف های غمناک بزنم

مراقب خودت خیلی باش...

مخصوصا تو عید.. که فصل حساسیت

سعی کن زیاد از خوراکی های خوشمزه شمال که سر سفره عید می زارن نخوری

می دونم که عاشق شیرینی و نمی دونم این چه خصلتی که تو شمالی ها فراوون

ما هم اگه یه روز شیرینی نخوریم روزمون شب نمیشه

مراقب خودت باش..تا زبونم لال قند نگیری

زیاد گرمی جات... تا لبت... تبخال نزنه

دیشب وقتی دیدمت حس کردم لبت رو تبخال زده

شاید اشتباه می کردم..نمی دونم

امسال تو حرم آقا حسابی برای تو..برای خونواده هامون..برای عاقبت بخیریمون دعا می کنم

روز اول عید رو مشدیم و بعد می یایم شمال

وای که چقدر دلم هوس .پنی کلاه...امام زاده عبدالله آمل....رو کرده

یادش بخیر چقدر می رفتیم اونجا..دیگه پاتوقمون امام زاده عبدالله آمل بود

اگه تو رفتی جای منم خالی کن

می خوام نظر کنم..امیدوارم تا حاجت روا برگردم

حتما برای خودت اسفند دود کن

تا چشمت نزنن

مراقب خودت باش و نمی خوام کسی تو رو ازم بگیره

اسفند دود می کنم..صدقه می ندازم..نظرمی کنم به جای تو

مراقب خودت باش...بخند و شاد باش و متفاوت

می خوام امسال بهتر از همه سال های عمرت ظاهر شی

جوری که همه یه حساب دیگه ای روت باز کنن

مراقب خودت..مامان جون..باباجون...

همه ادم های دو رو اطرافت باش..

دست و پاهای مامان و بابا رو ببوس و یه دل سیر نگاشون کن و بهشون احساس ارزشمند بودن بده

بهشون بگو چقدر دوسشون داری و هدیه کوچیکی هم براشون بخر

حتما سر مزار بابا بزرگ عزیز رفتی..از طرف من هم فاتحه بخون

باشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

لوپ های بچه های کوچولوی فامیل رو نکش و انقدر اذیت نکن...

امسال می خوام...بدون فضای مجازی..محیط مجازی..سر کنم

طبق روال هر سال وقتی میرم شمال گوشی کلا خاموش و دردسترس نیست

چرا که می خوام حسابی از طبیعت لذت ببرم

اصلا حالا که امثال تو کنارمی..نیا به گوشی نمی بینم

نیاز به هیچی..چون تو هستی

راستی یادت نره..کلبه درویشی ساده ای داریم

با یه قلب ساده و دلی خوش

مطمئن باش تو پذیرایی از تو و خونوادات چیزی کم نمی زارم

اگه دوست داشتی سری هم به ما بزن

ما رو هم یادت نره..منتظرم تا عید دیدنی ببینمت

مراقب خودت باش..مراقب سلامتیت..

من عاشق اسفندی ام..عاشق عیدی ام..که تو توش باشی

من به تو..به توانایی هات ایمان دارم

من تا اخرش کنارت می مونم

می خوام تا آخرش باهات باشم

سال و اعدادش رو نمی دونم

اما می دونم..خدا بخواد درست میشه

تو فقط بخند و شاد باش و یادت نره یکی چشماش منتظره

تا تو برگردی

امسال سال من و توئه مطمئن باش

 

نوشته شده در جمعه ۱۳۹۳/۱۲/۲۹ساعت 20:20 توسط ستایش |

عاشق اینم که همش به ساعتم نگاه کنم

قلبم و بی قرار تو لحظه رو چشم براه کنم

برای این که برسی فقط خدا خدا کنم

من که دارم حس می کنم خودم و تو ثانیه هات

دلم برات تنگ شده بود واسه خودت واسه هوات

واسه یه ذره دیدنت حتی واسه صدای پات

خیلی زیاد دوست دارم دوست دارم

بیشتر از هر چیزی که هست

با نفسات حس می کنم حس می کنم

وقت نفس کشیدن

قلب مو می زارم وسط این سفره عید منه

آینه ی دلگیر دلم دلش واسه دیدن تو تنگ شده و

می خواد تو چشمات بازم ببینه خودش و

هر چی که دوروبرم به من داره میگه می یای

خاطره انگیز که تو چند ثانیه دیگه می یای

 

 

 


برچسب‌ها: سفره عید
نوشته شده در جمعه ۱۳۹۳/۱۲/۲۹ساعت 20:16 توسط ستایش |

I will give your feet



I will give your feet



 

برچسب‌ها: I will give your feet
نوشته شده در دوشنبه ۱۳۹۳/۱۲/۲۵ساعت 17:55 توسط ستایش |

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

Without question
 
نوشته شده در دوشنبه ۱۳۹۳/۱۲/۲۵ساعت 17:53 توسط ستایش |

 

خواب دیدم من و دعوت کردی ... نجاتم دادی من و از دلسردی

شنیدی التماس گریه هام و ... تو دیدی مشکلات پیش پام و

من تنها شدم و از دنیا دلگیر و نا امیدم اما اومدم

تا ببینی خستگیم و واکنی گره های زندگیم و

به چشم تا از تو معجزه نبینم نمیرم

من انقدر  اینجا به انتظار می شینم تا بمیرم

شاید

نگاهی ام به من کنی حاجت بگیرم

من انقدر  اینجا به انتظار می شینم تا بمیرم

شاید

نگاهی ام به من کنی حاجت بگیرم

وقتی که به زریت نزدیکم ... می گیره دلم آروم کمک کم

غریبم تو تنها آشنامی ... شنوای شکست بی صدامی

باور کن تو فقط می تونی ... بشی تسکین گریه های خونی

شبیه کفتراتم زیر بارون ... من و با دست خالی برنگردون

به چشم تا از تو معجزه نبینم نمیرم

من انقدر  اینجا به انتظار می شینم تا بمیرم

شاید

نگاهی ام به من کنی حاجت بگیرم

من انقدر  اینجا به انتظار می شینم تا بمیرم

شاید

نگاهی ام به من کنی حاجت بگیرم

 

 

 


برچسب‌ها: دعوت هشتم
نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۳/۱۲/۲۴ساعت 14:32 توسط ستایش |

 

برای داداش کوچولوی عزیزم، آقا محمدرضای دوست داشتنی

25 اسفند ماه تولدت مبارک عزیز دل آبجی....

 

 

وقتی به دنیا اومدی... از دیدنت وحشت داشتم چرا که هنوز شکل و شمایلت به خوبی شکل نگرفته بود و من از دیدن بچه کوچولوی این شکلی مثل همیشه بیزار بودم

اما وقتی..رشد کردی و روز به روز بزرگ تر شدی

وقتی ..یه پسر کوچولوی..توپول موپول خوشگل بامزه تو دلبرو شدی

وقتی شدی شیرین زبونه خونه و اهل فامیل و کوچه

شدی عزیز دل آبجی....

حالا روز به روز بزرگتر میشی و مردتر....

چقدر خوشحالم که تو ..تو زندگیمون هستی و خدا تورو بهمون هدیه کرده

می دونی.. همیشه دلم می خواست یه داداش بزرگ داشتم تا طعم غیرتش رو حس کنم

اما الان با وجود تو.. با وجود داداش کوچولویی که خیلی خوب همه چیز رو آنالیز می کنه

خیلی درک و شعور بالایی داره

بزرگ تر از سنش می فهمه و حرف می زنه حتی روم غیرت داره

احساس افتخار می کنم

احساس غرور می کنم ازبودنت.. داداش... مرد و ساده زیست خودم

داداشی که با اون سن کمش همیشه تو هر شرایطی همراهی مون کرده و می کنه

خدا پشت و پناهت باشه داداش قشنگ من

آقا محمدرضای شیطون و مهربون و دلسوز........

که همیشه وقت های دشوار زندگی پا به پای خونواده بودی......

تولدت مبارک و برات بهترین ها رو آرزو می کنم گل قشنگ آبجی....

93.12.22 پیشاپیش تولدت مبارک...

 

 


برچسب‌ها: 25اسفند تولدت مبارک داداش گلم
نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۳/۱۲/۲۴ساعت 8:51 توسط ستایش |

از کنار مغازه ها که رد میشم

به هر لباس فروشی که میرسم

با دیدن هر مانکن مردونه

با دیدن لباس های مردونه

یاد تو می افتم

یاد تو می افتم و این شعر از فریدون آسرایی مدام تو گوشم پلی میشه

هر جا تو هر حالی یاد تو می افتم.....پر میشم از خالی یاد تو می افتم

به فوتو مدل های تو مغازه به لباس های مردونه به عطر

با هر چیزی که رنگ و بوی مردونه داره یاد تو می افتم

 93.12.24

 

 

 

 


برچسب‌ها: خرید عید
نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۳/۱۲/۲۴ساعت 8:50 توسط ستایش |

داره حسی تو من بیدار میشه

جهان هم مثل من بیکار میشه

مثل روزای اول حول میشم

دوباره قسمون تکرار میشه

دعا کردم دلت ترسش ریزه

به من نزدیک تر شه گرم تر شه

می خوام باور کنم تا اخر عمر

کنارت سالها تحویل میشه

جهان با عشق ما اغاز میشه

جهان بی عشق ما تعطیل میشه

خدارو شکر باز عاشق شدی تو

خدارو شکر من پای تو موندم

اگه چشما م و جدی تر بگیری

بفهمی من 1سال صبر کردم

بهار رو زودتر تحویل میدی

به آغوش شکسته دست سردم

می خوام باور کنم تا اخر عمر

کنارت سالها تحویل میشه

جهان با عشق ما اغاز میشه

جهان بی عشق ما تعطیل میشه

 


برچسب‌ها: تحویل بهار
نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۳/۱۲/۲۴ساعت 8:39 توسط ستایش |

 

// پیغام//

این بار هشتم، پیغام می زارم

گوشی تو دستام، لحظه رو می شمارم

تا که بگه الو، از یاد من نری

تو جاده ی شمال، دل می کنم ولی

بازم دوباره بوق، سردم می کنه

نشنیدن صدات،پرتم می کنه

یعنی الان کجاست؟صدامو میشنوه؟

شاید هنوز گم،حرفی نمی زنه

شاید تو خواب ناز،رویامو میبینه

سردش نشه یه وقت؟،چشمام سنگینه

خوابم گرفته و ،گوشی رو برنداشت

عطر خیال تو، داغ رو دلم گذاشت

این بار چندمه،پیغام می زارم

گوشی تو دستام، لحظه رو می شمارم

تا که بگه الو، از یاد من نری

تو جاده  ی شمال، دل می کنم ولی

91/12/28/ شب دوشنبه ساعت:21:27


برچسب‌ها: پیغام
نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۳/۱۲/۲۴ساعت 8:37 توسط ستایش |

داریم میرم، داریم سفر

داریم میریم،هر دو خزر

بی دردسر،با هم دوتا

یه همصدا، یه همصدا

داریم میریم هر دو خزر....

 

 


برچسب‌ها: داریم میریم هر دو خزر
نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۳/۱۲/۲۴ساعت 8:30 توسط ستایش |

خیلی دوست دارم زیاد خوشت بی یاد خوشت نیاد


دلم فقط تو رو می خواد، حتی اگه بارون نیاد


93.12.22


برچسب‌ها: خوشت بی یاد خوشت نیاد
نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۳/۱۲/۲۴ساعت 8:28 توسط ستایش |

وقتی میان آن همه لباس.گم میشوی

وقتی ازم می خواهی تا در انتخاب کمکت کنم

وقتی  ازمیان انبوه لباس هایت

انتخاب میشود.آن لباس ساده...آبی

و من برایت می گویم..

از لباسی که تو را برازنده می کند...

می دانی چقدر جذاب می شوی

با هر رنگی که بپوشی

حتی، پیراهن مردانه مشکی....

 ز.ابو

 


برچسب‌ها: وقتی میان آن همه لباس, گم میشوی
نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۳/۱۲/۲۴ساعت 8:27 توسط ستایش |

فکر می کنی نمی دونم از قصد عذابم میدی

از قصد کارهایی می کنی تا ازت دل بکنم

فکر می کنی نمی فهمم معنی کارهات رو

فکر میکنی نمی فهمم ؟؟؟

اصلا ببین

بالاتر از سیاهی هم رنگی هست؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اصلا ببینم.... ته... ته... تلخییت کجاست؟؟؟؟؟؟؟؟

ببین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ته... ته... تلخی تو........آخرش شکستن من و

ویرون کردنم هان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اما من تا.. ته... تلخی هم باهاتم

آخه به کی بگم

ایها الناس؟؟؟؟

آقایون عزیز...خانمای محترم

من..........عاشق این آقام............

من...بدون ایشون نمی تونم زندگی کنم

بابا.....به کی بگم...دوست دارم

به کی بگم یه تار موی تورو به دنیا نمیدم

به کی بگم من تو رو .........میشنوی>>>>

آهای.....آقای محترم.........

من........تو.....رو.....................با.............

تمومه.....بد......غلقی......هات................دو......ست........دا........رم...............

متوجهییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

 

 


برچسب‌ها: از قصد عذابم میدی
نوشته شده در سه شنبه ۱۳۹۳/۱۲/۱۹ساعت 17:10 توسط ستایش |

 

عادت کردم نازت رو بکشم....

چی کار کنم..یه دل که بیشتر ندارم

اونم دربست خدمت شما

دل که خوبه..آقا..جون به پات می زارم

گاهی اوقات از دست کارهات خندم می گیره

گاهی اوقات گریه

گاهی اوقات تلفیقی از هر دو

اما بازم دوست دارم

می دونم دوسم داری

می دونم ازم بدت نمی یاد

می دونم یه چیزی مانع ابراز احساساتت میشه

می دونم دلیل احتیاطت رو

می دونم و می فهممت به خاطر اون راز

می دونم و باخبرم از دردهایی که کشیدی

می دونم...نمی تونم جای کسی باشم

اصلا نیومدم برای جای کسی شدن

اومدن برای سنگ صبور بودنت..برای آروم شدنت..برای دلگرمی و آرامش

اومدم تا بهت یاداوری کنم..زندگی رو

محبت و عشق رو

اعتماد و قشنگی رو

اومدم تا بهت بگم چقدر دوست دارم

متوجهی

آقااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

 


برچسب‌ها: ناز کشیدن
نوشته شده در سه شنبه ۱۳۹۳/۱۲/۱۹ساعت 17:1 توسط ستایش |

 

 

سلام

خوبی؟

سالم وتندرستی؟

کارو بارت خوب پیش میره؟

دیگه چه خبر؟

الان که دارم اینا رو برات می نویسم، باید خدمت شما عرض کنم که، اینجا مشهدالرضا، شب، داره از اسمون برف پودری می یاد؛ از اون برف هایی که مثل بارون شهرمون و تو هم دوسش داری

حالا من دارم تو هوای سرد به جای، تو به یاد تو، قدم می زنم و .....ها.... می کنم

دیشب نتونستم درست و حسابی تو دقیقه های اول اومدنت ببینمت و بفهمم چته؟

اما اشکالی نداره؟

عوضش تو باقی مونده عمرم، یه دل سیر نگات کردم و اشک ریختم،حتما با خودت می خندی و میگی..دیوونه...چرا اشک؟

می دونی چرا؟

چون دلم می خواست از همون دقیقه اول کنارت باشم و بفهممت، دیشب خیلی خاص و دیدنی شده بودی آقا..یه مرد جنتل من واقعی...یه کوچولوی دوست داشتنی شیطون که وقتی حرف می زد. دلم فرو می ریخت.دیشب با تموم ادا و اطوارت.دوست داشتنی تر از همیشه شدی و می دونستی چقدر دوست دارم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

می دونستی عاشق همین شرم و حیاتم؟؟

عاشق همین شیطنتی که منجرب خجالت چند لحظه ایت میشه؟؟؟

بازم دیشب یه جورایی حول بودن رو تو وجودت حس کردم. اما خداییش بزنم به تخته.عالی بودی.به قول خودت

Yeryyyyyyyyyy well

Ok

می دونستی من به داشتن تو... به داشتن توانایی هات افتخار می کنم؟؟؟؟؟

اصلا اگه تو نباشی.منم نیستم.اون وقت که دنیا، بدون من و تو فلج میشه..اصلا دنیا بدون من و تو لنگ می زنه

می دونستی؟

می دونستی وجودت، حضورت، خاطرت،حتی اسم قشنگت برکتی واسه زندگیم؟

خیلی وقت ها به اسم و فامیل زیبای تو حسودیم میشه

آخه چرا؟؟؟

چرا همه چیز قشنگ مال تو شده؟؟؟؟؟؟؟

گاهی اوقات از دست کارات لجم می گیره

می دونستی همین لج درآوردن برام قد یه آب نبات، چوبی شیرین و خوش مزه است؟؟

دروغ چرا................

گاهی از دست کارات خیلی ناراحت میشم

اما همش همون یه لحظه است و باز صورت مهربونت که جلوی چشام ظاهر میشه

وقتی صدای مردونت رو میشنوم

دیوونه میشم

فرو می ریزم

می دونستی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اصلا اگه تو نباشی زندگی من، مثل چایی بدون قند می مونه؟؟؟؟؟؟؟

مثل شیر بی شکر...........

مثل قهوه تلخ..............

مثل زمستون سرد و  بی روح

می دونستی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

93.12.19


برچسب‌ها: salam
نوشته شده در سه شنبه ۱۳۹۳/۱۲/۱۹ساعت 16:57 توسط ستایش |


آخرين مطالب
» من همون پیله ی تنیده
» Now you 'll discover now
» من از ادمای......
» مریخی عزیز روزت مبارک.....
» بوی عیدی ....
» تبخال//برای تو//بخون//باور کن//بمون//تولد تو//
» سفره عید...
» I will give your feet
» ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
» دعوت هشتم...


 Design By : Pichak